تبلیغات
مهدی لام رد بر سینه ی ما زد - داستان شیرین ولادت امام زمان
 
مهدی لام رد بر سینه ی ما زد
با ابراز تاسف از فاجعه زلزله اخیر،با بازماندگان این حادثه تلخ، همدردی نموده و برای بازماندگان، صبر آرزومندیم.
درباره وبلاگ


این وبلاگ به این قصد ساخته شده است که به تأسّی از شهرستان خرامه ( که معروف است به شهر عفاف و حجاب و شهر حضرت فاطمه) جوانان لامردی عاشق یوسف زهرا هم دوست دارند در کنار نام شهرشان ( لامرد ) نام مهدی آورده شود وشهر ما هم مثل شهر خرامه ( معروف به دلدادگان به امام مهدی (عج) شود.اگر دوست داشتیداز حال و احوال گروه تواشیح هم با خبر باشید می توانید به قسمت زندگینامه مراجعه فرمایید.

مدیر وبلاگ : علیرضا پور
نظرسنجی
به راستی چه قدر برای ظهور حضرت خود را مهیا کرده ای؟





                                                                                                    

سال 254 هجری قمری است. بشر بن سلیمان در بازار برده فروشان بغداد كنجكاوانه به پیش می‏رود(2) و در این حال برای چندمین بار صحنه واگذاری مأموریتی را كه از امام هادی‏علیه السلام بر عهده داشت، به خاطر می‏آورد:ساعاتی از شب گذشته بود كه دَرِ خانه به صدا در آمد. با سرعت به جانب در رفتم و چون در را گشودم، كافور - خادم أبی الحسن علی بن محمدعلیه السلام - را در مقابل خویش دیدم. او را فرستاده بودند تا مرا به سوی ایشان بخواند.
لباسم را پوشیدم و رفتم. چون بر ایشان وارد شدم، مشاهده كردم كه با پسر بزرگوارش أبا محمد، امام حسن عسكری‏علیه السلام و خواهر گرامی‏اش - حكیمه - مشغول گفت‏وگو است؛ وقتی نشستم، فرمود:ای بشر! تو از فرزندان انصاری و این ولایت همواره در خاندان شما از پدران به پسرانشان به ارث خواهد رسید؛ زیرا شما مورد اعتماد ما خاندان رسالتید و لذا من تو را به فضیلتی مشرّف می‏سازم كه صاحبان همت‏های بلند از شیعه برای آن، از هم سبقت می‏گیرند و آن برتری، سرّی است كه تو را به آن آگاه می‏سازم و اختیار می‏دهدم تا كنیزی را بخری.
چون سخن امام به این جا رسید، قلم و كاغذ برداشت و شروع به نوشتن نامه‏ای به خط و زبان رومی كرد، و پایان آن را به مُهر خویش مزیّن ساخت.
سپس كیسه‏ای زرد رنگ را كه در آن دویست و بیست دینار بود در آورد و فرمود:اینها را بگیر و رو به سوی بغداد آر! پیش از ظهر فلان روز، در بغداد خواهی بود، در جاده كنار رود فرات قدم گذار! پس چون به قایق‏های اسیران و بخش فروش كنیزان، رسیدی در میان فروشندگان چشم بگردان. و كیلان بنی عباس در خرید كنیز و دسته‏های كوچكی از جوانان عراق را مشاهده می‏نمایی. سپس نزدیك رو و در كنار برده فروشی كه عمربن یزید نام دارد قرار گیر، آن گاه صبر كن تا زمانی كه كنیزی با صفاتی چند را كه می‏گویم بیاورند:دو لباس حریر ضخیم بر تن دارد. از كشف حجابش و از این كه به او دست زنند می‏پرهیزد و چون كسی قصد می‏كند كه او را از ورای نقاب نازكی كه بر چهره زده بنگرد نگاه خود را به جانبی دیگر می‏چرخاند. با این كار، صاحبش [عصبانی شده ]او را می‏زند و او با فریاد به زبان رومی چیزی بر زبان می‏راند. بدان كه او می‏گوید: «وای از هتك حجابم!...».
(علیهم السلام) (علیهم السلام) (علیهم السلام)
صدای همهمه تنی چند از برده فروشان افكار بشر را از هم می‏گسلد، بشر نظری به اطراف می‏كند با خود می‏گوید، درست همین جا است و حال باید عمربن یزید برده فروش را پیدا كنم.
بشر نشانی عمر را می‏پرسد تا این كه بالاخره او را می‏شناسد، نزدیك شده، در كنارش می‏ایستد. پس از ساعتی انتظار، كنیزی را با همان صفاتی كه امام فرموده‏اند می‏آورند.
بشر با خود می‏اندیشد: خدایا! چه می‏بینم؟ لباس و رفتار همان است كه امام فرموده‏اند! گویی خود این جا بوده و او را مشاهده نموده‏اند. بهتر است جلو روم تا اطمینان بیشتر پیدا كنم.
بشر پیش می‏آید، خریداران قصد برداشتن پوشش سر كنیز و دیدن چهره‏اش را دارند ولیكن سرسختانه مقاومت می‏كند و نمی‏گذارد و حتی تیر نگاه نظر كنندگان به صورتش را با برگرداندن چهره در هم می‏شكند.
برده فروش، خشمگین از رفتار غریب كنیز، پیش رفته او را می‏زند و كنیز آن چنان كه امام فرموده بودند، فریادی زده و به زبان رومی جمله‏ ای بر زبان می‏راند.
خریداری با دیدن رفتار كنیز پیش آمده چنین می‏گوید:پاكدامنی و حیای این كنیز آن چنان شوق و رغبتی نسبت به او در من به وجود آورده كه حاضرم او را به سیصد دینار بخرم.
كنیز با زبان عربی فصیح پاسخ می‏دهد: اگر در لباس سلیمان و بر تختی همچون تخت پادشاهی او ظاهر شوی، مطمئن باش كه در من میلی نسبت به تو حاصل نخواهد شد. پس مالت را حفظ كن. [و بیهوده آن را به هدر مده‏].
برده فروش به كنیز می‏گوید: نرگس! چاره‏ای نیست، به هر حال باید تو را بفروشم.
نرگس پاسخ می‏دهد: عجله‏ای نیست، چاره‏ای نداری جز آن كه مرا به كسی بفروشی كه قلبم نسبت به امانتداری او تسكین یابد.
برای بشر با دیدن این صحنه - كه قبلاً آن را مو به مو از زبان مبارك امام شنیده بود - شكی باقی نمی‏ماند كه درست آمده و نرگس همان است كه مورد نظر امام بوده است. پس با خوشحالی به طرف عمربن یزید رفته، آنچنان كه امام تعلیمش داده بود، نامه را به او داده، می‏گوید: این نامه یكی از بزرگان است كه آن را به زبان و خط رومی نگاشته و در آن كرم و وفا و جوانمردی و سخایش را وصف كرده است. این نامه را به كنیزت بده تا در اخلاق وی تأملی نماید و اگر مایل باشد و رضایت دهد، من وكیلم، تا او را برای وی خریداری نمایم.
فروشنده، نامه را گرفته به نرگس می‏دهد. كنیز نامه را می‏گشاید. با خواندن آن، حالش به گونه‏ای شگفت دگرگون می‏گردد و به شدت می‏ گرید و به فروشنده‏اش می‏گوید:مرا به صاحب این نامه بفروش و اگر چنین نكنی قسم می‏خورم كه خود را خواهم كشت.
بشر با خوشحالی رو به برده فروش نموده می‏گوید او را به چند می‏فروشی؟
طمع وجود فروشنده را پر ساخته. بشر بسیار چانه می‏زند تا بالاخره او را به قیمتی كه امام در كیسه نهاده بود راضی می‏كند.
آنگاه بشر كیسه را داده نرگس را می‏خرد و رو به او می‏گوید:با من بیا تا به اتاقی كه اجاره كرده‏ام برویم تا زمان حركت فرا رسد.
نرگس با شادمانی به دنبال بشر راه می‏افتد. بشر غرق فكر است: این دیگر چه جور كنیزی است؟ رومی است ولی به راحتی به زبان عربی سخن می‏گوید! از پوشش و حجابش شدیداً محافظت می‏كند و اجازه نمی‏دهد كسی به او دست بزند.
هر مشتری را از خود می‏راند و فروشنده‏اش را مجبور می‏سازد تا بگذارد خود، خریدارش را انتخاب نماید و از همه بالاتر رغبت زیادی به امام نشان می‏دهد، آن چنان كه صاحبش را تهدید می‏كند كه اگر او را نفروشد خود را خواهد كشت!
به اتاق اجاره‏ای رسیده‏اند. وارد اتاق می‏شوند. بشر حركات نرگس را دقیقاً زیر نظر دارد. نرگس می‏نشیند و بلافاصله نامه امام را باز كرده و می‏بوسد و برگونه و چشمانش می‏گذارد و چهره بر آن می‏ساید.
بشر از شدت تعجب طاقت از كف داده، لب به سخن می‏گشاید:نامه‏ای را می‏بوسی كه صاحبش را نمی‏شناسی؟!
نرگس آهی كشیده می‏گوید: براستی كه تو از شناخت فرزندان انبیا ناتوان و عاجزی! به گوش باش و قلبت را فارغ ساز تا داستان زندگیم را برایت باز گویم:
ادامه دارد...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 21 تیر 1396 03:39 ب.ظ
You could definitely see your skills in the paintings you write.
The world hopes for even more passionate
writers such as you who are not afraid to say how they believe.

Always go after your heart.
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 02:55 ق.ظ
My family members every time say that I am wasting my
time here at net, except I know I am getting familiarity every day by reading thes pleasant
articles.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 08:00 ب.ظ
I think this is among the most significant information for me.

And i am glad reading your article. But want to remark on some general things, The web site style is
perfect, the articles is really excellent : D.

Good job, cheers
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

Pichak go Up